هستی، سلام ...
گفتی بی خبر نمی ذاری بری .. گفتی بهم از خودت خبر می دی ...
بلاگ ِ حذف شده تو که دیدم ...
عیبی نداره، تو هم بزن توی حال ِ ما .. آخه دلت اومد؟
می دونی منتظرت هستم؟ ...
ادامه مطلب ...
هستی، سلام ...
گفتی بی خبر نمی ذاری بری .. گفتی بهم از خودت خبر می دی ...
بلاگ ِ حذف شده تو که دیدم ...
عیبی نداره، تو هم بزن توی حال ِ ما .. آخه دلت اومد؟
می دونی منتظرت هستم؟ ...
این روزها که می گذرد جور ِ دیگرم
...
بله
این روزها که می گذرد جور ِ دیگرم؛ با مرد تازهوارد ِ زندگی ام دارم آمیخته می شوم، و زندگی ِ نو را از دور مزمزه می کنم ... تا چه پیش آید و چه اتفاق افتد...
+ ما شاء الله یعنی آنچه که خدا خواسته است... اینهم ما شاء الله است یعنی خواست و خواسته ی خدا ...
عیب بودن ِ قبلی با یک مرد اینه که تمام خوبیهای اون رو می بینی و درک و حس می کنی ، و وقتی ماجرات با اون مرد جور نمیشه، و مرد جدید وارد زندگیت میشه، تمام خوبیهای اون مرد قبلی توی صورتت کوبیده میشه....
دیشب ، شاید بطور خیانتوارانه، اسم مرد ِ قبلی ِ زندگیمو توی دفترم آوردم و از خوبیهاش نوشتم ...
نوشتم اون هیچ وقت نمیشد هیچ پیام منو بی جواب بذاره.. همیشه احساس من رو درک می کرد و احساس من رو لای برگ گل نگه می داشت ....در حالیکه این مرد جدید یه شوخی خیلی ضدحالی دیشب با من کرد که عملا احساس من رو کوبوند به دیوار ...
حس می کنم اون من رو درک نمی کنه .. حس می کنم جنس من با جنس اون فرق می کنه .. من همیشه منتظر محبوبی بودم تا وقتی اومد، براش " شاسوسا توئی ؟؟.. دیر کردی ... " رو بخونم .. منتظر ریرایی بودم که اونهم سالها انتظار من رو کشیده باشه .. منتظر کسی که قدر عشق رو بدونه ... اصلا تابحال عاشق شده باشه، شکست خورده باشه و فراموش کرده باشه... و حالا قدر من و بودن ِ من رو بدونه ...
اما احساس می کنم اون اصلا قدر ِ بودن ِمن رو نمی دونه .. فکر می کنم من خیلی توی این رابطه دارم انرژی ِ روانی میذارم اما اون ..فکر می کنم اون اصلا به من فکر نمی کنه ... حرف مامان رو قبول نمی کنم که میگه باید صبر کنی تا عاشقت بشه .. اگه اون میخواست عاشق بشه تا بحال تو این 50 روز، شده بود ...
حس می کنم بطور کلی جنس ِ اون اهل عشق و عاشقی و این بساطا نیست .. انگار اون اصلا براش انتظار هجر و وصل معنا و مفهوم خاصی نداره ... بقول ِدکتر ِ توی رادیو ایران، برنامه خانه و خانواده امروز صبح، "سن احساسی"ش خیلی بالاست.. ذوق نمی کنه .. شعر نمی خونه .... مثل پیرمردهاست احساسش.... چقر و خشک و عقل گرا ....
از صبح نزدیکای 9 بیدار شدم .. تا همین الان داشتم رادیو ایران و این برنامه که راجع به ازدواج هست و شنبه ها پخش میشه رو گوش میدم .... حتی صبحونه هم نخوردم ...
یه عالمه کابوس داشتم میدیدم تمام ِ طول دیشب.. کابوسهای بی ربط ها .. همه اش هم به این خاطر که فکرم مشغول ِ همین مسئله بود دیشب که داشتم می خوابیدم، که مرا با او چه خواهد شد ... با اوئی که سن احساسیش 70 ساله و منی که سن احساسیم 14 سال ..... .............. :(
داشتن ِ طبع ِ نیازمند...
داشتن ِ طبع ِ بی نیاز ! ...
بعضیا هستن که اساساً طبع ِ نیازمند دارن.. وجودشون متمایل بسمت ِ دریافت عشق، دریافت تایید شدن و .. هست.
بعضیام هستن که اساساً طبع بی نیاز دارن ! نه نیاز دارن که از کسی "دوستت دارم" بشون، نه نیاز دارن که مورد تایید کسی واقع بشن، و نه ...
همه ی اینا منظورم توی درونیات فرد هست، یعنی اساساً نیازی به این چیزا نمی بینه، ولی خب گاهی هم ممکنه به قواعد اجتماعی تن بده ...
و امان از روزی که معشوقی که همه ناز است و عاشقی که همه نیاز، جاشون با هم عوض بشه !
دختر، طبع نیازمند داشته باشه !
پسر، طبع بی نیاز ! ...
معشوقی که همیشه ناز بوده، این بار نیاز بشه .. و عاشق ِ همیش نیاز، ناز بشه !
یعنی تو روحم !
خیلی عصبانی تر از اونی ام که بخوام شرح بدم چیزی رو ...البته ظاهرم اصلا اینو نشون نمیده .. خیلی آروم نشستم و دارم تایپ می کنم .. اما تو درونم غوغاست...
اون اصلا هیچ گونه نیازی به من نشون نمیده !!
نه نیاز به خوشحال کردن ِ من !
نه نیاز به .....
آه .. ولش کن ...
واقعا دیگه اعصابم کشش این مسئله رو نداره ...
خیلی بدبختانه عمل می کردم که هرروز خودم بهش اسمس می دادم و وقتی یه روز هم استثنائاً نتونستم بموقع اسمس بدم و اون اس داد ، گفتم منم داشتم اسمس می نوشتم نشد !
من نهایت نیازمندی ِ خودمو بهش نشون دادم تابحال ...
حتی اونجا که برگشت گفت فکر می کنم قضیه ی دوستام بین ما جای تردید باشه، گفتم نــــــــه ! تو خوبی تو ماهی ! تو با هر کی دوست باشی اون هم گُله !
یعنی خاک بر سرت دختر ...
خیلی عصبانی ام .. از همه چیز ... از وا دادن های خودم .. از اینکه اون هیچگونه نیازی به من نداره انگار .. از اینکه نظرشو راجع بهم تابحال 1 بار هم نگفته .. از اینکه توی بلاتکلیفی و برزخ هستم...
من دیگه رها می کنم
میذارم سرنوشت منو به هر مسیری که میخواد ببره ببره..
توی این مسیر خودمو به خدایی می سپرم که آگاه ترینه به من ... و ازش می خوام که خودش منو تو آغوشش بگیره و به هرجایی که خیر و صلاحمه ببره ....
...........
هنوز از بابت دیشب ازش دلخورم... فکر می کنم وقتی من از دلخوریم باهاش حرف بزنم، یعنی براش ارزش گذاشتم و برام مهم بوده، که حالا دارم ازش حرف می زنم، و الا می تونستم بی تفاوات باشم و ساده از کنار این مسئله بگذرم و برامم فرقی نکنه ...
ساعت 1و نیم، 2 بود.. بهش اسمس دادم و حالشو پرسیدم..
گفت خوبم، چه خبر
گفتم سلامتی، امروز اگه فرصت داشتید با هم صحبت کنیم
گفت بله من برای شما همیشه فرصت دارم
...
نمی دونم این جمله اش از اون جمله خر کنی ها بود یا چی
آخه اگه برای من همیشه فرصت داشتی که دیشب اسمس به اون مهمیمو با یک ساعت تاخیر جواب نمی دادی 
خلاصه..قرار شدش که عصری یا دم غروب حرف بزنیم ..
.
.
بابا الان ازم از جمعه پرسید و اینکه چه شکلی بود بیرون رفتنمون و اینا...
براش گفتم ...
گفت آدم فقط از یه چیز نگران میشه ، اینکه تند خو و عصبی نیست؟ مثل من؟!
گفت وااااااا بابا! چرا میگی مثل من؟! مگه شما عصبی هستی؟!
گفت بهرحال وقتایی که عصبانی میشم دیگه...
گفتم نه.... ( ناراحت شدم که بابا همچین بینشی نسبت به خودش داره .. )
براش یه ذره از اون روز تعریف کردم ...
و بهش نگرانیمو گفتم : .. بابا اون مثل ِشما عاطفی و گرم بنظر نمی رسه .. شاید به این خاطر باشه که الان بستر ِ ارتباطات عاطفی ما برقرار نیست، نمی دونم .. ولی این برای من خیلی مهمه که اون آدم گرمی باشه ....
.... نمی دونم ...
خدایا از خودت کمک می خوام و بس .. تو منو می شناسی.. می دونی من چجور مردی رو دوست دارم .. می دونی چقدر در انتظار یه مرد ِ عشقمسلک و گرمم ..می دونی که ارتباطات گرم عاطفی توی زندگی مشترک برای من چقدر مهمه .. خدایا خودت برای من بهترین چیزو رقم بزن .... من حاضرم هر اتفاقی بیوفته ولی نصیبم مردی بشه که بتونم با دل و جون دوستش داشته باشم و اون هم با دل و جون نفسش برام بره ... خدایا من چنین زندگی ای رو می خوام .. خدایا خودت برای من چنین چیزی رو رقم بزن.. به هر قیمتی که شده .. که من حاضرم قیمتشو بپردازم ............


دیشب پرشین بلاگ باز نمیشد و این خیلی اعصابمو خورد کرد .. آخه یه عالمه حرف داشتم که می خواستم بزنم و اما هیچ جایی نبودش برای من ..
یه دونه پست هم نوشتم قبل ازاینکه پرشین بسته بشه، و وقتی ارسال رو زدم دیدم که خوردتش ! مسغره پرشین..
دیشب حسهای خیلی بدی داشتم ..
اینکه به خاطر قید و بند های مسخره ، در حالیکه عصر می خواستم بهش خودم اسمس بزنم و نزدم، اون زنگ زد و حالمو پرسید ..
اینکه وقتی از مهمترین دغدغه ام حرف زدم، دیر _ یک ساعت بعد_ جواب اسمسو داد و اصلا یک کلمه هم بروی خودش نیاورد این همه تاخیر طولانی رو .. تقریبا من دل تو دلم نبود که این اسمس مهممو چی جواب میده ....
یه نقاشی کشیده بودم میخواستم بگم ایمیلشو بده نشونش بدم ! اصلا انقدر بی اهمیت با من برخورد کرد که موضوع بلکل فراموش شد ..
یا می خواستم براش یه سی دی از آهنگهایی که دوست دارمو بزنم توی ماشین گوش کنه ... اصلا ذوقمو کور کرد ...
.
.
پست دیشبم که پرشید خوردش هم همین بود که حس می کنم با یه مرد سرد طرف هستم ....
یه مرد ِ سرد ! عجیب نیست ؟... نه .. چرا عجیب باشه ...
من مردای فروردینی رو نمی شناسم ... اصلا دیگه نمی دونم باید به این چیزا اعتقاد داشت یا نه ..
فقط همین که اون بطور "عاقلانه" به من زنگ می زنه و حالمو می پرسه، و نه اصلا بطور "عاشقانه" ..، این منو ناراحت می کنه ...
ولش کن ...
بقول خودم..
بهَل که تا بشود ای دوست .. هر آنچه قصد ِ شدن دارد ...
آها مثلا فکر کن اون روزی که بهش گفتم من یه زمان شعر می گفتم، بدون هیچ عکس العملی فقط سرشو تکون داد !! یک ذره ذوق نکرد از اینکه من یه زمان شعر می گفتم و یک ذره ابراز علاقه نکرد که حالا مثلا یکی از شعرهاتو بخون ببینم...
بی احساس
..........
چیزی که منو می ترسونه از شروع این رابطه، فقط یک چیزه .. و اون اینه که سین اصلا آدم ِ عاطفی و عاشقمسلکی بنظر نمی رسه ...
بنظرم میاد که اون ازدواج رو یک رابطه ی رفاقتمندانه می دونه و نه یک رابطه ی عاشقانه...
این برای من خیلی سنگین و سخته که با مردی زندگی کنم که نتونه نیازهای عاطفی منو بر آورده کنه ! ...
من یک دختر خیلی خیلی احساساتی هستم و روابط احساسی برام خیلی ارزشمنده .. در حالیکه فکر میکنم اون یه آدم ِ سرد و بی حرارته ..
چقدر تقابل دارم الان ؛ بین غم و شادی ...
از یه طرف آهنگ "دنیای ا.ین روزای من" رو گوش می کنم و غمگین بهش فکر می کنم ..
از یه طرف آهنگ مجنو.ن معـ.ـین رو گوش میدم و شاد بهش فکر می کنم ..
من الان توی یه برزخ هستم !
آهای ... مرد خوبی که منو توی برزخ گذاشتی .. توی فکرتم اساسی !
به این فکر میکنم که تو چقدر خوبی ! ...
همین ! حرف زیاده اما ، همین ...
+ دیروز هم با هم رفتیم بیرون ....
وای خدا ! چقدر سخته صبوری در برزخ ! ...
من فکر می کنم که دارم یه مقدار از خودم وا دادگی نشون میدم در قبال سین..
مثلا اصلا خوب نبود که امشب برگشتم گفتم بهش که فوقش میاید منو میذارید دم خونه داییم
خب این نهایت خودتحقیر کنی بود..
من دیگه باید حسابی معتمد بنفس بشم .. و این اصلا خوب نیستش که خودمو هی در قبالش کوچک میکنم
مثلا اون روزی هم که برگشتم گفتم یه جای لوکس نریم، مامان نظرش اینه که کار بدی کردم و باید میذاشتم خودش به انتخاب خودش ببره منو یه جایی و ببینم که چطوری خرج می کنه ..
و مامان گفتش که مسخره بازی و اینا در نیار آخه اون روزی که چیپس و ماست خوردیم، ماسته اضافه موندش و من کلید کردم الا و بلا این باقیمونده ماستو ببریم حیف میشه
اینا همه بنظر من از یه جور خود کم بینی ناشی میشه
یعنی من خودمو لایق این نمی بینم که حالا هرقدر خواستم ماست بخورم و بقیه شو بذاریم و بیایم
یا اینکه خودمو لایق این نمی بینم که اون برای من زیاد خرج بکنه
یا اینکه خودمو لایق نمی بینم که هرقدرخواستم با اون باشم و زیادی باهاش نباشم و منو بیاره و بذار خونه و بهش میگم که میشه خونه داییم هم منو بذاری
خب این خیلی بده
یا مثلا این قضیه که اولین بار برگشتم بهش میگم که با هم دیگه یه جا قرار بذاریم منم میام اونجا و بعدش با هم بریم یه ور. خب این یعنی چی؟ یعنی من انقدر خودمو ارزشمند نمی دونم که این حقو به خودم بدم که بیاد دنبالم ؟ حتی اگه اینکار براش یه مقدار زحمت داشته باشه ؟ زن داره میگیره باید جورشم بکشه دیگه .. یا من ارزشمندم نمی تونم با لباسای مهمونی که برای اون ژیگول کردم پاشم راه بیفتم تو خیابون .. باید بیاد دنبالم. باید برام خرج بکنه . باید خودمو ارزشند تلقی کنم و انقدر آوانسهای الکی بهش ندم ...
من باید طر تفکرم اینا باشه و الا می بازم .. و برای خودم بد میشه و اون فکر می کنه که یه زن کم ارزش رو داره میگیره ، زنی که به خودش بهایی نمیده .
این بدترین چیزه، من باید طوری رفتار کنم که اون فکر کنه که داره یه گوهر ناب رو میگیره
داره یه فرشته نصیبش میشه. اگه من حس خود ارزشمندی رو بهش القا نکنم، اون چطوری می خواد منو ارزشمند تلقی کنه؟؟
ببین الان اون مثلا انقدر اعتماد بنفس داره که خیلی راحت برمیگرده میگه هرجا که من باشم اونجا خوبه، یا میگه من می تونم کاری کنم که توی یه جمع به همه خوش بگذره، خب اینا همه از یه اعتماد بنفس قوی ناشی میشه
از اینکه اون خودشو ارزشمند تلقی می کنه و من نه
ناخودآگاه دارم خودمو تحقیر می کنم و تخریب می کنم و خودمو میارم پایین
یا ون قضیه مهریه ی 14 سکه که توی ذهنم بود، نمی گم هرکی مهریه ش چهارده سکه س آدم حقیریه، ولی میگم که این تفکر من به این خاطر تو ذهنم اومده بود که خودمو کم تلقی می کردم ...
من نباید خودمو کم تلقی کنم
من باید خودمو ارزشمند تلقی کنم ... من ارزشمندم چرا نباشم
...
از سلسله تفکرات دوران آشنایی یه دختر با یه پسر برای ازدواج ...
----------------------
خب دیشب اولین شبی بودش که من بهش اسمس زدم
حالشو پرسیدم
فکر کنم اینم یکی از اون چیزایی بود که نباید می کردمو کردم
یه مقدار حال احوال کردیمو تموم ( 8 تا اسمس )
بعد امروز عصر وقتی خواب بیدار شدم دیدم اسمس داده و حالمو پرسیده ...
الان خیلی حس منفی دارم فکر می کنم که اون منو آدم ارزشمندی نمی دونه و این به این خاطره که قبلش خودم خودمو اونجور که باید ارزشمند و دُر و گوهر نمی دونم ..
این حس خود کم بینی هم کم باعث عذاب نیست ها
چه توی دوران مجردی چه توی دورانی که داری با یه آدم برای ازدواج، دوران آشنایی رو طی می کنی ...
خدایا به من حس ارزشمندی رو اعطا بفرما ...
...
بعد یک کم اسمس دادیم و آخرش گفتش که خوشحال میشم زنگ بزنید . ( اتاقش یه خط سوای تلفن داره )
زنگ زدم و یک ساعت حرف زدیم و آخرش ازم دعوت کردش که فردا ناهار با هم باشیم
خلاصه ... بریم ببینم چطور برخورد میکنم ...
خدایا به من حس ارزشمندی رو اعطا بفرما ...
دوشنبه شب، 14 فروردین بود که مادر عزیز و گرامی و دوست داشتنی شان زنگ زدند و اجازه گرفتن که سین به من زنگ بزنه از اتاقش و حرف بزنه... چند دقیقه بعد زنگ زد و سه ربع با هم حرف زدیم.. خیلی استرس داشتم !!
قرار گذاشتیم برای فرداش، سه شنبه، که بریم بیرون.. با اجازه و اطلاع و موافقت خانواده ها..
سه شنبه عصر 15 فروردین ساعت 6 خورده اومد دنبالم و باهم رفتیم بیرون ... خیلی خوش گذشت و خیلی حرفهای خوبی زده شد.. 
خدایا، نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم، البته همه چی رو تموم شده نمی دونم و در اون صورت از تو صبوری میخوام، و الان به تو امید دارم و از تو خوش لحظه هایی رو میخوام...
خدایا ممنونم..

+ هستی نازنینم.، حتماً حتماً سر نمازم برای بابای عزیزت دعا می کنم..

سه شنبه 8 فروردین 91 ساعت 5 و خورده ای بود که آمدند خانه مان ..
و شنبه، 12 فروردین 91 بود که ساعت 5 و خورده ای رفتیم خانه شان ...
چقدر این سخت بنظر می آید. هر دفعه که فکری استرس انگیز به سراغم می آید، دسشویی ام میگیرد! و فکر استرس انگیز الانم از این ناشی شد که کتاب "حج" شریعتی را برداشتم و صفحاتی اش را بطور رندم خواندم و حس کردم که چقدر نمی دانم .. و این بود که استرس به جانم انداخت.. که من براستی کِی این چیزها را خواهم دانست؟
نئیس رفته بخوابد و تکالیف زبانش را که انجام نداده به من داده و گفت که "فقط پُر کن" .. و این است یک تغییر وقتی که نظام آموزشی در دانشگاه منطقی نباشد، دانشجو هم رغبتی به صحیح کار کردنو تکلیف نوشتن ندارد و مشقهاش را می دهد خواهرش که فقط پُر کند ...
از سین خبری نیست البته الان روز بعد از سیزده بدر و اولین روز رسمی ِ کاری است و این طبیعی ست که او سرش شلوغ باشد و نتواند به این زودی روزی را برای قرار در نظر بگیرد و هماهنگ کند...
حال خاصی ام تعطیلات تازه تمام شده و من باید به کارهام برسم بخصوص این پروژه ی لعنتی که مثل خوره روی اعصاب است و بزودی باید انجامش بدهم که از شرش خلاص شوم
در حالت استرسم این روزها؛ شبها دو سه بار از خواب بیدار می شوم تا نیم ساعت و بیشتر خوابم نمی برد و به همه ی چیزهای مربوط به سین و خودم و رفت و آمدهایی که تا الان صورت گرفته فکر می کنم ... چقدر روزهای سختی ست خدایا
این روزها ارتباطم با خدا خیلی خیلی بهتر از قبل شده که تقریباً همه اش را مدیون ِ آن سفر بی نظیر به جنوب می دانم .. آن سفری که به من درس آزادگی و رهایی و وارستگی داد ... البته که ما از آن ها خیلی دوریم ولی به راه ِ بادیه رفتن به از نشستن ِ باطل ..
آه !
آه ای تلاشهایی که باید انجامتان بدهم، بسویتان می آیم، انقدر مرا صدا نزنید...
این روزها در گیر و دار گذشته هم هستم اینکه باید با نوشته های مسخره ام از گذشته و وقایعی که اتفاق افتاده چه کنم و الخ که البته فکر میکنم این موضوع چیز چندان مهمی نباشد وقتی که از خدای رحمان و رحیم بخشایشی عظیم را خواستم و از او تمنا کردم تا پاکم نکرده وارد هیچ زندگیایام نگرداند ...
امسال عید هم عید خوبی بود و عید خیلی شلوغی بود و یه عالمه اتفاق و رفت و آمد در آن پیش آمد و ...
فقط امید به فضل الهی دارم که اولاً آرامم کند و استرسم را فروبنشاند ثانیاً در رگهای من بنیه ی جوشش و حرکت بیاندازد و دست از تنبلی برداشته و کارهایم را ذره ذره انجام دهم و کتابهایی که دوست دارم را ذره ذره بخوانم و مسیری که دوستش دارم را طی کنم
راستی امروز از خدا (فکر کنم سر ِ قنوت بود) خواستم که به من عشق بدهد که عشق، این بنیه ی عظیم ِ حرکت و جوشش ، خیلی خیلی خوب و قشنگ و عزیز و گرانقدر است ... عشق به خودش یا عشق به این بنده ی تازه پای به زندگی ام نهاده _ سین .. که البته نشانه های دلتنگی و دلواپسی و دعا برای سلامتی اش و نرم نرمک حس مهر به او را احساس می کنم ...
نمی دانم چه می شود خدای من تحت هر شرایطی از تو استمداد می طلبم و از تو کمک می خواهم و امید به لطف تو دارم و امید به دریافت گنجینه ی عظیم صبوری و توکل به تو تحت هر شرایطی که قرار است پیش بیاید برای من ....
راه سختی ست که فقط با داشتن تو خدای بزرگ ِ من، امید به طی کردنش را دارم...
امشب عاباس، یکی از دوستهای گودری بعد مدتها بهم توی گوگل تاک یه پیام تبریک داد و منم باهاش یه عالمه حرفیدم
از حافظه م و اینکه چیزای خاصی رو یادم مونده بود کلی تعجب کرده بود :دی
حرفهای خیلی خیلی آموزنده ای درباره چگونگی همسرداری خانومش بهم گفت که واقعا برام حس خوشی بهمراه داشت
گفت که همیشه یه جوری رفتار میکنه که انگار بهترین زندگی رو براش ساختم و همیشه قانعه و هیچوقت غر نمیزنه یا گیر نمیده و بهم اعتماد داره و در روابط مسجد جامعی :دی هرچیزی بخوام نه نمیاره و ......
واقعا برای اینهمه خوشبختی داشتنشون خوشحال شدم و از خدا میخوام که این خوشبختی را براشون ادامه دار قرار دهد انشالله..
بعد هم خانومش اینا از عروسی برگشتن و اون از تنهایی درآمد و رفت پیششون :) واقعا دمش گرم
یک شب خوب با یک دوست خوب در یک گپ خوب 
الهی شکر
راستی ازش پرسیدم متاهل ها دیگه چرا نت میان. گفت فکر نکن همسر همه چیز نیست هرچیزی جای خودش، همسر بزرگترین چیزه اما آدم گاهی هم نیاز داره که با دوستهاش باشه و از اونها انرژی بگیره، _ عین حرفی که ملوچ بهم زده بود _ ..
خلاصه که خیلی گفتگوی مفیدی بود
میخواستم یه پستی بنویسم درباره اینکه 90 بر من چگونه گذشت
1. 90 رو با افسردگی! آغاز کردم.. کتاب روانشناسی افسردگی توی اون کیف نارنجیه توی عید دیدنی ها همراهم بود و از این بابت حس خوبی داشتم.. چراکه فکر میکردم با اینکار یه اسلحه ی مطمئن برای مقابله باهاش دستمه..
یتدریج این وضع برطرف شد چرا که یک شغل فصلی پیدا کردم! اواسط فروردین ماه بود که با یه آگهی روی دیوار، معلم خصوصی نسترن، دختر کلاس پنجمی شدم.. حس می کردم مفید شدم، و دستم توی جیب خودمه و از این باب، حس خیلی خوبی داشتم.. احساس کمبود عشق می کردم همچنان
2. اواخر اردیبهشت نود بود که مکس به من ابراز علاقه کرد..
3. و خرداد بود که دیدمش..
4. زندگی عادی من ادامه داشت و من در تردید بودم در ادامه رابطه م با مکس.. خواهرم کنکورشو داد.... امتحانات ترم 8 بود و من گوشی جدیدمو با پول خودم از تدریس به نسترن خریدم.. اواخر تیر ماه بود که دلو به دریا زدم و تصمیم گرفتم به رابطه ی جدیم با مکس فکر کنم ...
5. اوایل مرداد شمال بودیم.. ماه رمضون شروع شد و من دیگه پیش نسترن نرفتم .... رتبه ها اومد و خواهرکم 147 شد....... شبهای گفتگوهای طولانی تا سحر با مکس... گاهی من سحری درست می کردم.. و روزها خواب بودم تا دم دمای افطار...
6. خونمونو رنگ کردیم .. بعد ماه رمضون دوباره شمال رفتیم اونجا بود که که اون منو اول شخص خطاب کرد و دوستت دارمشو توی اون اسمس غافلگیر کننده کنار ساحل دریا که بودم، بهم گفت.. با مکس همچنان بودم و گرم ....... تفاوتها داشت کم کم آشکار میشد.. تولدمو بهم تبریک گفت....... خواهرکم بهترین رشته و دانشگاه قبول شد ... ... نسترن اینها به سنندج منتقل شدن و دیگه ندیدمش...
7. او به تهران اومد و نرفتم ببینمش... فاصله اوج می گرفت.. درست همون روزی که اون به تهران اومد، اولین جلسه ی کلاسهای خانم ت شروع شد... و راه دور و دراز من به شرق تهران برای کسب معارف الهی ....
8. فاصله با مکس داشت بیشتر و بیشتر میشد... اواسط آبان بود که رسماً بعد 4 سال کش و قوس، بهم جواز آرایشگاه رفتن و ابرو برداشتن داده شد !!! ........ اواخر آبان و اون جمع بزرگ صمیمی از بچه ها .... و هنر!نمایی من ...
9. 2 یا 3 آذر بود که رسماً تموم کردیم ... با هم .. و راه عاشقی پایان گرفت.......... اولین خواستگار رسمی عمرم بهم گفته شد ... که بابام دیدش و قبولش نکرد..
10. در افسردگی کات با مکس، خواستگار دوم _ ابولفضل_ هم اومد .. که ما خودمون اینبار ازش خوشمون نیومد... و خواستگار سوم، که هم خودش اومده بود و هم خودش رفت! پسرک دکتر بود و متولد 59.. فکر کنم بخاطر اختلاف زیاد سنیمون دیگه پیداش نشد و اون دیدار اول و آخرمون شد .. توی اون زانتیای سفید......... امتحانات آخرین ترم تحصیلی هم شروع شده بود..
11. امتحانات در تاریخ 10 بهمن تموم شد و رسماً فقط موند پروژم از این 4سال کارشناسی مهندسی خوندن توی اون دانشگاه ...... عقد پسرخاله بود که برگشتیم و دیدیم خواستگاری دیگر زنگ زده .. ... یکی دو روز بعدش سرمای سختی خوردم، ده روزه....
12. 12 اسفند اولین بار دیدمش.... اواخر اسفند بهترین سفر زندگیم _ سفر جنوب _ رو رفتم و و دم دمای عید و سال تحویل هم که کیش بودیم .....
سال 90 برای من پر از تلخ و شیرینی بود... سال اشک و شگفتی و غافلگیری و هیجان و خاطره و درد ... سال تجربه ی چیزهای مختلف ... سال تموم شدن درسم .. ابرو برداشتنم ! .. عاشق شدن و کات کردنم برای بار nاُم.... که انصافا این آخری با بقیه ی دفعات فرق بسیاری میکرد.... سال برای اولین بارها خواستگار اومدن به خونمون ... سال آشنا شدن من با کلاسهای خانم ت و معارف اسلامی... سال بهترین سفر زندگیم سفر ِ جنوب شدنم ....... سال دست تو جیب خود شدنم ولو برای یه مدت کوتاه ... سال دانشجو شدنِ خواهرکم .. سال خیلی خاصی بود... خدایا شکرت ..
یکشنبه 21 اسفند 90 ، ساعت 19:45 با قطار حرکت بسمت اندیمشک، با کاروان دانشگاه
دوشنبه صبح رسیدیم اندیمشک، رفتیم شوش، رفتیم اهواز..، و شب رفتیم خرمشهر ..
اونشب به خونه زنگ زدم و بعد از حال احوال های معمول، خبردار شدیم که بعله، جناب ِ مادر محترم خواستگار زنگ زده اند. یعنی 22 اسفند. یعنی 10 روز بعد از خواستگاری.
جاهای مختلفی رفتیم و در آخر، جمعه 26 اسفند 90 ، ساعت 15 حرکت با قطار از اندیمشک به تهران. که شنبه اذان صبح رسیدیم تهران.
یعنی 21 اُم تا 27 اُم در شاید بتوان گفت بهترین سفر عمرم بودم ...
________________________________________________
دوشنبه 29 اسفند 90، ساعت 14:15 حرکت با هواپیما از تهران بسمت نگین خلیج فارس، با خانواده.
و پنجشنبه 3 فروردین 91 ساعت 22:15 حرکت با هواپیما بسمت تهران. سفر کاملا معمولی ای بود.
________________________________________________
امروز 5 فروردین 91، یعنی بعد 12 روز از آخرین تماس خانواده محترم خواستگار، مجدداً زنگ زدند برای سه شنبه 8 فروردین 91، سومین قرار را تنظیم کردند
قرار اول: پنجشنبه 27 بهمن 90 : مادرش و خواهرش و زن داداشش آمدند.
------------> و سپس : 9 اسفند زنگ زدند برای تنظیم قرار بعدی در:
قرار دوم: جمعه 12 اسفند 90 : خودش و پدر و مادرش آمدند.
------------> و سپس : 22 اسفند زنگ زدند برای اعلام حضور ! و
امروز 5 فروردین زنگ زدند برای تنظیم قرار در:
قرار سوم: سه شنبه 8 فروردین 91 انشالله می آیند ...
نمی دونم چرا ویر ِ خاصی دارم به ثبت کردن ِ وقایع !! انگار می خوام که اگه بعداً خبری شد، تاریخ دقیق اومدنهاشون دستم باشه ... حالا چرا انقدر برام مهمه تاریخ ها، خدا می دونه !!
همونطور که مشاهده میشه هرسری حدود 10-12 روز تاخیر داشتند در زنگ زدن برای تنظیم قرار بعدی، نمی دونم شاید بشه گفت که اونها کار داشتند و عید بوده و غیره. شاید هم اون شوخی خودم صادق باشه که : رفتن یه چند جا دیگه هم سر بزنن :دی و یا ... نمی دونم . الله ُ اعلم. هرچی که هست من و مامان توی اون روزها و بخصوص مامان، خیلی عصبی بودیم. مامان علناً عصبی بود و حوصله هیچ چیزیو نداشت و یه حالت عصبی خاصی به خودش گرفته بود.. درسته من هم کمبود اعتمادبنفس دارم و باید خودمو اصلاج کنم، ولی، حق بدیم که این تاخیر های 10-12 روزه ی اونها هم بدجوی می تونه روی اعصاب یک دختر راه بره و به اون حس پذیرفتنی و مقبول نبودن رو القا بکنه ...
پ.ن: مامان کلید کرده برم خونه عمه "عین" !! عمه عین عمه ای هست که من اگه کلامم بیوفته اطراف خونشون ، نمیرم برش دارم.. خب نمیام دیگه بابا جون، چرا کلید می کنید
سین هم مثل خودم از این چیزای الکی بدش میاد.
سین، حرف اول اسم جناب خواستگار می باشد :دی
دیروز جمعه اولین روزی بود که در سال جدید خونه بودیم و چون اکثرمون سرما خورده بودیم، دیروزو روز استراحت اعلام کردیم. امروز روز اول عید دیدنی هاست و دو تا جایی که ماها دوست داریم رو احتمالا میریم و بعدش مامان اینا ما رو میذارن خونه و میرن دیدن عمه عین جان .
پ.ن 2: الان backSpace رو زدم نصف یادداشتم پرید و مجبور شدم دوباره بنویسمش، ولی بازم بهتر از هیچیه ، و خوبه که حوصله کردم باز یه چیزی تو مایه های اون اولی بنویسم
راستی! چهارشنبه 9ام هم نامز.دی پسردایی می باشد... :)
این پست را از سر اجبار برای گفتن حرفم می نویسم و احتمالا هیچ احساسی در آن نیست
سایت بیش از 100 تاپیک ِ بروز شده دارد و دلم نمی خواهد هیچ کدامشان را بخوانم
همچنین گوگل ریدر ِ +1000 را مارک آل از رد کردم
هستی ِ عزیز فقط توانستم دو پست ِ جدید ِ قدیمی ترت را بخوانم و 5 پست ِ جدیدت را هنوز نخوانده ام.
هستی جان عیدت مبارک :)
واقعاً اینکه می گویند استفاده از کامپیوتر غم می آورد واقعی ست
این 15-20 روزی که از کامپیوتر جدا بودم بهترین روزها و آرام ترین روزها بود
دارم از مجازی بودن فاصله میگیرم و حضورم را تماماً به دنیای رئال وارد می کنم
در این راستا تنها کسی از دنیای مجازی ام که باهاش ارتباط رئال ندارم تو هستی، هستی جان
دوست دارم دارم واقعی حتی در حد اسمس باهات در ارتباط باشم چون این دنیای مجازی را واقعاً دیگر دوست ندارم و این پست را هم بزور نوشتم ...
راستی سلام 91
همین
نوشتنی ها در دفتر ِ کاغذی ام نوشته می شود
محبوبم...
اگه تو بیای
می فهمی که
چه عشق ناب بزرگی رو می تونم نثارت کنم
محبوبم
اگه تو باشی
خوب می فهمی که تا چقدر
می تونم برات بمیرم
اگه نزدیکم بودی
می فهمیدی که
چه گرمایی داره برای تو آغوشم...
محبوبم
حیفه که الان نیستی ُ
آغوشم
سرد ِ
سرد ِ
سرد میشه ...
بی تو این روزها
خیلی خیلی
بی رنگ میشه...
و ما ادراک ما هو اندی ؟!
اندی... عاشقت می باشم که تحت هر شرایطی این پتانسیل رو داری که حالمو خوبتر کنی 
Zamoone - Andy - playing....l
از خواستگارا هیچ خبری نشد ولی من دیگه خوبم 
تو سایت هم خوبم با انرژی می نویسم و اوضاع مرتبه
میخوام برم جنوب !! ... به مدت 7-8 روز!!..
بعدشم عید میریم کیــــش !! 
وای خدای من چقدر حس می کنم روزای خوبی در انتظارمونه... خدایا شکرت 
کلاسای افسریه هم به مدت 5 هفته تعطیل شد و رفت تا 21 فروردین..
نماز نمیخونم همچنان.. ولی خدا رو دوست دارم و از هیچ قانویش تعدی نمی کنم جز این یکی... برم سی دی نور هم بخرم که اگه نخرم میره تا بعد عید 
وایرلس ِ مودم خراب شده
.. خدا کنه بتونم درستش کنم !!
یادم باشه برا نیما کادو بخرم!! الکی الکی یه خرید کادو انداخت رو دستم بدجنس 
دیگه خبری نیست.. زندگی ادامه داره 
بیا تا بخندیم.. دنیا مهربونه
بیا تا بخونیم.. شعر عاشقونه..
زندگی قشنگه.. مثل گل ِ لاله..
آهنگ ِ دیوار ِ بی در ِ محسن چا.وشی ... 3:19 بعد از ظهر ِ یکشنبه ...
چقدر باید تحمل کرد بـــی عشق...
...
دارم می پوسم و چشم انتظارم...
هی سر به راه تر .. هی سر به زیر تر.. هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر.. هر لحظه تلخ تر ..
...
دنیای من توئی...
.
.
.
چقدر باید تحمل کرد بی عشق؟؟؟!!!
.
.
به سایت نگاه می کنم ..
شدم برترین سپاس شده ی اون...
ایمیل ِ پاسخ استاد اومد، گفت نکست ساندی!! یعنی یکشنبه ی هفته ی بعد صبح بیا ..
چه حس بدی.. کاش اصلا ایمیل نمی زدم که حالا مجبور نباشم برم پیشش .. آخه منکه هنوز کارم تموم نشده..
از طرفی شاید این بهتر باشه، باعث شه یه ذره دیگه ترجمه کنم و بذارم روش و برم پیشش و بگم که دیگه همینه دیگه ! قبول کن! .. و به این ترتیب دفاعه رو هم کرده باشم ..
نمی دونم ... حس خوبی ندارم.. یه دلیلش هم برمیگرده به همون گردانندگان ِ من ِ عروسک ِ خیمه شب بازی .. که ازشون خبری نیست ... نمی دونم ...
چه بده .. برزخی بودن خیلی خیلی بده ...
میبینم امیر آن میشه، کاری ندارم....
یخ شدم، سرد شدم، انگار شدم یه دیگی که زیرشو روشن می کنن و تا میاد جوش بیاد خاموشش می کنن، تا میاد خنک بشه دوباره روشنش می کنن، دوباره تا میاد جوش بیاد خاموشش می کنن....
هی میان و میرن و با دل من بازی می کنن و آخرش هم .... خدا می دونه ..
آخه لامصب !! اگه میخوای، خُ زودتر زنگ بزن !! دقمرگ نکن منو !! ...
.
.
دیشب داشتم به این فکر می کردم که چه خوبه که من توی این خراب شده (بلاگم) تنهام.. ( و جز هستی کسی خواننده م نیست)
اینجوری از اینکه اینجا انقدر سوت و کوره دلم نمی گیره چون می دونم که آدرس ندارن که بیان .. و قبل از اون، راحتتر می نویسم و نیاز نیست ملاحظات اجتماعی داشته باشم توی نوشتن ِ این چهار خط ِ مسخره !! ..
برم پروژمو یه ذره دیگه پیش ببرم ... برم سرمو بکنم تو آخور ِ خودم... ببینم دنیا دیگه برام چه نقشه هایی داره .. ببینم این بار _اگه روشن شدنی در کار هست _ کِی زیر ِ دیگ ِ آش و لاشمو روشن میکنن......
توییتر چیز خوبیه، بشرطی که لود بشه
نمیرم توی جلسه.. چون حوصله شونو ندارم.. حوصله ی ادد کردنهای مکرر و شنیدن صدای آدمهایی که دوسشون داری ولی حوصلشونو نه ...
من اینجا تنهام، مامان هم داره میاد بخوابه و منو بندازه بیرون
همچنان از خواستگار ها هیچ خبری نشده ... ( دیروز جمعه 12 اسفند اومدن و رفتن )
شایدم من زیادی عجولم؛ نمی دونم !
ساعت ِ صفر ِ عاشقی ، 00:00 نزدیکه.. باز یه روز ِ دیگه و یه روزگار ِ دیگه...
ملت کار و زندگی ندارن تا این وقت شب تو جلسه می مونن و نمیرن بخوابن؟؟ نه دیگه.. بیکارن دیگه
فردا برم پیش ِاستاده؟ نرم؟ .. رفتن و نرفتنش فرقی نمی کنه، من که کارمو تموم نکردم، نمی خوامم بکنم :دی
هستی خوبی؟ حالت خوبه؟ نبینم ابری باشی...
زندگیه دیگه... بالا پایین زیاد داره، خداروشکر که سایه ی پدر و مادر بالا سرمه و خانوادم دوباره دوسم دارن.. باهام خوبن ...
من زندگی خوبی دارم، الهی شکر
نماز نخوندم امشب
آخه دیشب و پریشب و امروز ظهر خوندم؛ ولی امشب نخوندم. ...
زندگی می کنیم دیگه، شاد و سرحال زندگی نکنیم چه کنیم
اون خواستگارا که رفته بودن و هیچ خبری ازشون نشده بود، پریروز عصر زنگ زدن و گفتن که جمعه میان.
مام که عروسک خیمه شب بازی
نمی دونن تو این دو هفته چقدر حرص خوردم و بغض کردم و فکر کردم من خیلی نکبتم که خواستگارا میرن و پشت سرشونم نگاه نمی کنن...
اینا رو بیخیال. میان و میرن دیگه. چیز مهمی نیست...
بدجوری به خواستگاری بدبین شدم انگار ! انگار یه چیزی ته دلم میگه اینا همه بازیه ! همه فریبه ! مبادا گول بخوری !
اینا میرن و تموم میشن ! پس بهشون فکر نکن !
چمیدونم ...
بخدا موندم حیرون .. هاج و واج.. تو کار این دنیا...
بقول تو هستی، اینا دارن به قصد ازدواج میان خونه ی ما ... و شاید این مهوع ترین شکل خواستگاری باشه ...
هیچ حسی بهش ندارم .. و اگه از همون لحظه اول که می بینمش، به دلم نَشینه ، کار تمومه ...
مثل همون خواستگار اولی که هم پول داشت هم تحصیلات عالیه هم خونه هم ماشین هم قد و قامت درست حسابی، ولی من ازش خوشم نیومد.. یعنی تقریبا هیچ کدوممون ازش خوشمون نیومد ... ( بخصوص بابام ) ... و رد شد رفت دیگه...
چقدر حس مزخرفیه ... خواستگاری ! .. اونم وقتی که اولین حسی که توی وجودت ایجاد کردن این خانواده ی محترم خواستگار، حس ِ پذیرفتنی و مقبول نبودن بوده باشه !! بخاطر همین تاخیر ِ دو هفته ای ...
خب آقا پسر کربلا بوده ... شاید تو اون دو سه روز ِ قبل کربلا رفتنش نتونسته کاراشو راست و ریست کنه بیاد ... چمیدونم 
فقط می دونم که هیچ حسی ندارم هیچ، حسمم یه ذره منفی هم هست .... 
امشب،.. یادم میمونه این گفتگوی طولانی رو، دوست ِدور ِ در رنج ِ قوی شده ی من ...
یادم می مونه آهنگ بی نظیری که بهم معرفی کردی رو ..
یادم می مونه تو و دردهات رو ، و دعا خواهم کرد برات...
4:55 صبح